وفاداري چيز بديه... آدم هاي وفادار هميشه تنها مي مونن...
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 12:48 توسط آواژیک
|
آنكه حقيقت را نمي داند نادان است
آنكه حقيقت را مي داند و انكار مي كند تبهكار است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 17:23 توسط آواژیک
|
مردا عاشق مي شن تا عاشقي كنن
زنا عاشق مي شن تا زندگي كنن...
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 10:56 توسط آواژیک
|
دل كه بشكنه صورت مي شه جاي پاي شكسته هاش

+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 18:29 توسط آواژیک
|
مرد وقتی غم داره یه کوه درد داره...
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 20:39 توسط آواژیک
|
تا چشم هايت با تو هستند به نظر عادي مي آيند،
اما همين كه اين چشم ها ناگهان كور شوند،
به ميله اي داغ يا به سرپنجه هايي سرد،
تو ديگر تنور خانه اي را هم كه عمري در آن آتش افروخته اي
نمي بيني، تازه در مي يابي كه چه از دست داده اي.
كه چه عزيزي از تو گم شده است...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 15:27 توسط آواژیک
|
باغ نوميدان، چشم در راه بهاري نيست...
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 17:22 توسط آواژیک
|
پدرت بسوزه عاشقي چي به روز آدم مياري
نه به نامي نه به نون نه به ديني نه به منصب
آخه تو چي هستي لامصب...
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 10:25 توسط آواژیک
|
درد انسان متعالي تنهايي و عشق است...
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 9:48 توسط آواژیک
|
بارها گفتی عکس بذارم توی بلاگم...
تقدیم به تو...





+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 15:49 توسط آواژیک
|
سكوت و بهت همه ي وجودم را فرا گرفته است.
خسته از غم هاي بي شمار آدمي.
كاش لختي چشمانم را بر هم نهم و اين همه اندوه را
فراموش كنم...
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 21:53 توسط آواژیک
|
غوطه ور در افكار، روياهاي برباد، آرزوهاي ديرين، لحظه هاي سرخوشي، شبهاي
سرمستي.صداي رعد يهو افكارمو بهم مي ريزه ، به خودم ميام نشسته پشت ميز كار قلم در
دست و ملودي و بلاگ او و سرما... سرما سراسر وجودمو فرا گرفته چه زمهرير سختيه ،
همه جا قنديل بسته ، هوا تاريك شده باران به شدت در حال باريدنه من مي رم كنار پنجره
ايستاده نظاره گر قطرات باران، باز رعدوبرق مهيب... چه طراوتي چقدر دلم مي خواد برم زير
باران، هوا بوي بارون مي ده بوي تن اون... بوي خاك بلند شده، من غرق گذشته هاميشم،
چه روزايي بود اما، اما نبايد بنالم ؟ از چي؟ از كي؟ اصلا براي چي؟... من متهم به فريبكاريم،
دغلكاري، دستمال چرك مرده و... چه سخته، چه سخته هيچ كس هيچگاه در دل كوچك من
عشق نديدن.
چقدر از خودم دور شدم يادش بخير استاد لاريان ديالوگي نوشته بود تو نمايشنامه ناميرا كه
مي گفت آنقدر از خود دور شده ام كه هرگز خود را باز نيافتم. چقدر دلم مي خواد تئاتر كار
كنم دوباره برم سر صحنه آخ صحنه، دلم لك زده واسه صحنه هاي تئاتر واسه كارگرداني آه
يادش بخير آنكه گفت آري آنكه گفت نه، استثناء قاعده، تحقيق كردن راجع به برتولت برشت.
ياد سايه ها، يوسف كنعان، غزال، يزرا، مردان سپده و نخل، نقل آخر و...ياد كارا تصويري، چه
زود گذشت همه چيز، چقدر احساس پيري مي كنم. صداي بارون ديوانم مي كنه دلم مي
خواد مث قديما قدم بزنم و بارون خيسم كنه اونقدر خيس تا شرمنده بشه از باريدنش و داد
بزنم كه ببار بابا دوست دارم ببار...
چقدر دلم تنگه براي تو بانو. دلتنگ بوي تنت،خنده هات، عشق بازيات، قدم زدنات، براي
سرمستيات، براي چشات كه منو جادو كرده بود براي... كاش مي دونستي طول زندگي مهم
نيست چيزي كه مهمه عرض زندگيه آخ چه كردي با من.
خدايا دلم تئاتر مي خواد، تنها جايي كه مي تونم آروم باشم اونجاست. صداي رعدو برق اينقدر
شديده كه افكارمو پاره مي كنه و من محو بارش باران مي شم. دلم هواي اهواز شهرمو
كرده كاش مي شد برم اونجا...
بازم نشسته پشت ميز كار صداي بارش دلانگيز باران صداي ترنم وبلاگ او، نوازش نسيم
بهاري، و باز غوطه ور در گذشته هاي دور دور دور...
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 16:24 توسط آواژیک
|
قرار بود
اشك باشيم براي چشمهاي هم
آغوش باشيم براي بي پناهيهاي هم
بال باشيم براي پرواز هم
بوسه باشيم براي گونه هاي هم
پروانه باشيم براي سوختن هاي هم
پيوند باشيم براي دلهاي هم
قرار بود
ترانه باشيم براي شاديهاي هم تسكين باشيم براي دردهاي هم
ثابت قدم باشيم براي عهد هاي هم ثواب باشيم براي عقباي هم
قرار بود
جرعه آبي باشيم براي تشنگيهاي هم
جان باشيم براي جسدهاي هم
چاره باشيم براي درماندگيهاي هم
چاره باشيم براي گريستن هاي هم
حاجت باشيم براي قلبهاي هم
حضور باشيم براي تنهايي هاي هم
خنده باشيم براي لبهاي هم درمان باشيم براي رگهاي هم
دل باشيم براي ديوانگي هاي هم درمان باشيم براي زخم هاي هم...
و چه شد چه كردي با من و ما...
آه ه ه ...
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 9:57 توسط آواژیک
|
شعری از نرودا
ترجمه ی مرحوم احمد شاملو
به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر سفر نکني،
اگر کتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.
به آرامي آغاز به مردن ميکني
زماني که خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.
به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر بردهي عادات خود شوي،
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي …
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش واميدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميکنند،
دوري کني . .. .،
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر هنگامي که با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يک بار در تمام زندگيات
وراي مصلحتانديشي بروي . . .
-
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاري کن!
نگذار که به آرامي بميري!
شادي را فراموش نکن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 17:27 توسط آواژیک
|
بازهم ماه اسپند آمد و هياهوي شادي آفرين جشن باستاني از هر كوي برزن به گوش مي رسد. من اما حال ديگري دارم.
واي به تاريخ نحس نزديك مي شوم و قلبم انگار فشرده تر و دردآور تر شده، چه روزي بود آن روز شوم آن روز دغل آن روز جدايي روز آذرخشي سهمگين بر پيكره ي تني عاشق و شكست خورده. روز بد روز دام روز له شدن روز جدايي...
آنكس كه باخت ما بوديم. بد كردي بد اي گيسو سياه...
.
.
.
من اما باز به رسم ديرين گوش به كلام عشق داده و سفره ي دل خويش را بر گستره عشق پهن كرده تا عاشق شدن را به نظار بنشينم و او همانند تنديس عشق با ناز آمد. اما... چه بگويم آه...
آيا می تونه بزرگ باشه؟
می تونه عمیق باشه؟
مي تونه از خود گذشته باشه؟
می تونه درست باشه؟
مي تونه پاك پاشه؟
مي تونه عاشق باشه؟
مي تونه سنگين باشه؟
اصلا مي تونه باشه؟
..................................................
ماه غمناك
راه نمناك
ماهي قرمز افتاده بر خاك...
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 14:58 توسط آواژیک
|
تا كي خشم و كينه جويي
تا كي نيرنگ و دورويي
مهرباني ها
رفته ديگر از ميان ما
يا رب تو كاري كن
ما را تو ياري كن
دلهاي ما را باصفا و
باصفا تر كن...
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 16:7 توسط آواژیک
|
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شادو خندانيد
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان...
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 16:5 توسط آواژیک
|
زيباترين سرگذشت ها سوگند به زندگيست...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 22:34 توسط آواژیک
|
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 17:17 توسط آواژیک
|
آنکس که می خندد هنوز خبر دهشتناک را نشنیده است...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 18:56 توسط آواژیک
|
دلم گرفته است، ياسها را خبر كنيد...
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 21:8 توسط آواژیک
|
مسافري پشت درم
ميرم پا رو قلبم بزارم
شبامو مهتابي كنم
چشامو آفتابي كنم
آواژيك !
عاشق و همزبوني
ساده و مهربوني
دل تو رنگ غروبه
غم درياي جنوبه
آواژيك !
خليج چشمات آبيه
گريه هات از بيخوابيه
آواژيك !
فانوس دريايي ميخواي
عاشق و مأنوس دريايي ميخواي
بهروز عزیزم این شعرو از زبون من برای من نوشت۸/۵/۸۷
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 11:17 توسط آواژیک
|
صادقانه راست گفتم
مغرورانه شنيدي
و شادمانه خنديدي
صادقانه دروغ گفتي
خالصانه باور كردم
ناباورانه گريستم
و...
گذشت.
اينك مرگ مرا مي خواند
مرا گريزي نيست
مرا گريزي نيست
مرا هيچ نيست
تنها يك پرسش
يك پرسش
: (( روز مرگ من
چه كسي باور مي كند دروغ قاتل باشد؟
تنها يك دروغ
يك دروغ صادقانه
يك دروغ عاشقانه
23/11/79
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 7:45 توسط آواژیک
|
آفتاب هيچكس تا صبح نتابيد اما چه بسيار كسان بودند كه در همه ي اعصارچون آفتاب
درخشيدند اگرچه يك عمر سوختند.
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 7:39 توسط آواژیک
|
تا يه زخم گلرنگ همسايه ي دلت نباشه يادت نمي مونه كي بوده چي شدي...
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 7:26 توسط آواژیک
|
به او
كه چشمان انتظارم را
با باران نگاهش تر خواهد كرد:
تنها
تنها سوار قايقي بودم بر رودي كه جاري بود از چشمم
هر آن شب كو بيادت گريه مي كردم
پارو مي زدم آرام
در خاكستري رنگ خموش خواب خالي از شرار اخگري، سرشار از غم ها
و چكه چكه
بسان خونچكان دشنه اي وامانده در دامان قلبي
خسته از احساس
سريده در سرير ساكت درد و دريغ و يأس
گريه مي كردم
و از ياس نگاهت خوشه مي چيدم
در باغي كه جاري بود در رود روان شب نگاه من
و من تنها
سوار قايقي بودم…
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 8:4 توسط آواژیک
|
مرد قوي هيكل، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند.
روز اول 18 درخت بريد. رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه ي كار
تشويق كرد. روز بعد با انگيزه ي بيشتري كار كرد، ولي 15 درخت بريد.
روز سوم بيشتر كار كرد، اما فقط 10 درخت بريد. به نظرش آمد كه ضعيف
شده است. نزد رئيسش رفت و گفت: (( نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم،
درخت كمتري مي برم!!))
رئيسش پرسيد: (( آخرين بار كي تبرت را تيز كردي؟))
او گفت: (( براي اين كار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم!!))
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 13:54 توسط آواژیک
|
با چه بايد بودمان دلشاد؟
يادها يا بادها؟
يا هرچه بودابود باداباد؟
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 9:52 توسط آواژیک
|
شام آخر
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد:
می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح
که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام
رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن
جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود و
طرح هایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو ی شام آخر تقریبا" تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای
یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد
که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و
ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا
کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران نگه اش
داشتندو در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی،گناه و خود پرستی که به
خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند،نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا،که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم هایش را
بازکرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:
((من این تابلو را قبلا" دیده ام!))
داوینچی با تعجب پرسید: ((کی؟))
- سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه
همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد
تا مدل نقاشی چهره ی عیسی شوم!!!
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 12:56 توسط آواژیک
|
رسيديم
به دوراهي جدايي
تو از يک سو مي روي
و من مانده در خويش
ساکت و فسرده و مغموم.
در حسرت کويرم
نه شوقي براي رفتن
نه دلي براي ماندن
و نه نگاهي براي بدرقه کردن
فقط در حسرت کويرم.
روزي گرم
شبي سرد
نه حتي تمناي سايه اي در گر گرفته دل روز
و نه رواندازي در سرماي جانسوز شب.
زماني شب، شب بود
که ستاره هايش را با نگاه عاشقانه خويش مي رقصانديم
و روز آنروز بود
که تو را که به ناز خفته بودي از خواب بيدار مي کردم و
در پهندشت نگاهت کودکانه به جست و خيز مي ايستادم
و در لبهايت تا ژرفترين گلخنده پيش مي رفتم
به قصد صيد صدف بوسه اي
و سلامت
که اولين آيه عشق بود
دلم را وا مي داشت تا مومن شوم به تو
و ناگزير مي کرد مرا
که شهادت دهم به يگانگي تو بي مانند
به جاودانگي عشق
و دست نوشته هايت
بر روي تنه درخت نو رسته
که نوشته بودي
بي همگان به سر شود بي تو ...
و امروز اما من بي تو
در حسرت کويرم در حسرت کوير...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 11:47 توسط آواژیک
|
هیچ از یاد نمی رود
نه هرگز فراموش نمی شود
خاطرت
خاطره ات
خاطر خواهیت
و من در هست و نیست
خواب و خیسی گونه هایم
خود را همسفر ثانیه هایی کرده ام
که به دور دست و گذشته می روند
و با خود می گویم
اگر کوبه ی دلم را عشق بکوبد
از خوف آنچه بر تو رفت
در را برویش نخواهم گشود
راستی
وقتی که مائیم و حسرتهای فراوان
و آرزوهای بر باد رفته
بی شک
مرگ
موهبتی است ارزنده
آه اگر در زند
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 10:37 توسط آواژیک
|
من رفتنی ام. تو بمان.
آره... من اسیر یه بغض گلوگیرم
پس تو بخوان.
رقصان بخوان و بخوان به رقص که
عاشقم من. مثل کبوتر عاشقم. مثل پروانه و باد
مثل شوق نگاهت که عزیزه و مونده به یاد
عاشقم من، مثل سوسن، مثل شبنم
مثل قایقی که مغروقه تو دریای چشات
عاشقم من مثل اندوه یه مادر
که دوتا گیس سفیدش مثل برفه
گریه هاش رنگ دل من
چه مقدس چه غریبه.
عاشقم من مثل ماهی که تو تورماهیگیر اسیره
کم کمک داره میمیره...
کم کمک داره میمیره
عاشقم من مثل بازی یه بچه زیر بارون
مثل کوچه های خلوت
و ترانه یه عابر که می خونه از سر مهر و دلتنگ
عاشقم من
مثل یه ساز شکسته که نشسته کنج قلب مطرب مست
مست غمگین و خرابی که می خونه
آی دلتنگ .... آه از این دل .... وای از اون سنگ
آی دلتنگ .... آه از این دل .... وای از اون سنگ
عاشقم من مثل سجده یه مؤمن
مثل چکه های آبی که می ریزه از تو ناودون
عاشقم من.
مثل تک درخت انجیر مثل آواز قناری روی شاخه های مجنون
مثل آه نفسگیر یه تقدیر
عاشقم من. عاشقم. مثل خاک بیابون
یا تمنای کویری که ترک خورده دلش از عطش و مونده در انتظار بارون
عاشقم من مثل لبخند
مثل پیوند تن و خاک
وقت تشییع یه مرده که تنش زخمه به صد چاک
و صدای ناله هایی که حزینه
مثل یک گل یه گل سرخ
که سیه پوش غریبی مخفیانه در پناه اشک و صد نغمه ی غمناک
می زاره روی فرار عاشق سوخته قلبی که نجیبه
عاشقم من
تو بخوان..... هی تو بمان
سعید بهروزی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 11:3 توسط آواژیک
|
دل بی قرارو باید زد به آب، آخه یه چیز پاکه اونم آبه، صاف و
زلالو رون، اما دل من چی؟ ها دل من چی؟ موندم میون کش
و واکشی که نپرس، شدم بازیچه هزار بچه بازیگوش،
ایستادم سر چارسوقی که ختم هیچ سوشو نمی دونم، سر
این چارسوق به کجاست؟ به بهشت یا به جهنم، نمی دونم به
خدا نمی دونم. استاد نمی خوای پا سست کنی به حرمت این
شاگردت...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 13:7 توسط آواژیک
|
باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان در انتظار توست،
و اگر بی گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 18:21 توسط آواژیک
|
شب ناميرا
استاد نعمت اله لاريان
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 9:39 توسط آواژیک
|
عشق می کشه یا زنده می کنه اگه بخواد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 15:49 توسط آواژیک
|
این چند پند را بخاطر بسپار:
افکار خود را نسنجیده بر زبان میاور و هیچ فکر نسنجیده ای
را عملی مکن. گشاده رو و خوش مشرب باش ولی هر گزقدر
خودت را پست مکن. آن عده از دوستان خودرا که در دوستی
آزموده و نیکو یافته ای با پنجه های فولادین نگاهداری کن
ولی هر تازه وارد ناآزموده ای را به دوستی مگزین،و اسرار
خود را برایش فاش مکن تا شرافتت لکه دار نشود. از داخل
شدن به جنگ و نزاع بر حذر باش ولی وقتی که داخل شدی
کاری بکن که مخالف تو از تو بهراسد. گوش خود را برای
برای شنیدن سخنان همه کس باز کن ولی فقط با عده کم و
برگزیده ای دهان بسخن بگشا. اظهارات و عقاید همه کس
را بشنو ولی قضاوت خود را محفوظ بدار. لباس تو موافق
سرمایه ات آبرومند باشد ولی عاری از تجمل و جلفی باشد
زیرا لباس غالبا روحیات شخص را نشان می دهد. همچنین
نه قرض بکن و نه قرض بده زیرا قرض غالبا هم خودش
از میان می رود و هم دوستی را از میان می برد و اساسا
مقرون به صرفه نیست. بالا تر ازهمه اینها، خودت را هرگز
فریب مده و نسبت به شخص خودت منصف باش.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 11:34 توسط آواژیک
|
سلام
دلتنگم و پرمشغله
همزمان درگیر دو نمایش شدم یکی غزال نوشته آقای
سعید بهروزی و کارگردانی آقای سیدصادق فاضلی
که دستیارکارگردان هستم و دیگری تله تئاتر
مردان سپیده و نخل نوشته آقای بهروزی
که علاوه بر دستیاری به عنوان بازیگر هم
افتخار همکاری دارم.
وچرا دلتنگ که هنوز در کوچه پس کوچه های ذهنم
به دنبال بوی بهار می گردم،شکوفه های یاس هم
بی رمقند،حتی میهمانا هم بوی بهار نمی دادند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 9:50 توسط آواژیک
|
نوروز باستانی بر ایرانزادگان خجسته باد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 12:27 توسط آواژیک
|
آری،آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست
زندگانی شعله می خواهد
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 20:27 توسط آواژیک
|
هی فلانی!زندگی شاید همین باشد.
یک فریب ساده وکوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیارا
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384 21:12 توسط آواژیک
|
من اینجا بس دلم تنگ ست
وهر سازی که میبینم بد آهنگ ست
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ ست؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 21:39 توسط آواژیک
|
براستی چه زیباست:
در هر وضع تازه ای فکر تازه ای باید کرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 11:31 توسط آواژیک
|
پس از آزاد شدن علم از قید مذهب و
سپرده شدن سرنوشت بشر بدست علم
یک تمدن وحشی و بیرحم بوجود آمد
و انسان دچار فرزند بیرحم علم یعنی
ماشین گردید.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 13:35 توسط آواژیک
|
هر شب ستاره ای بر زمین می کشند
و بازاین آسمان غمزده غرق
ستاره هاست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 23:5 توسط آواژیک
|
تعین قیمت هنر از هنرمند ساخته نیست
در خریدن خون دل ادب معیار باشه بهتر
تا مروت
هنر رو وقتی به عشق می فروشی سود
کلانی کردی
ودر غیر عشق قیمت در حکم
خون بهاست
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 13:39 توسط آواژیک
|
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش و
نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 16:1 توسط آواژیک
|
آه پول،انسان چیزی شومتر از این نیافریده است
اوست که شهرها را تباه می کند
اوست که خانواده ها رامی پراکند
اوست که شرافت قضات وتقوای
زنان را بر باد می دهد
دروغ و بیشرمی زادگان اویند
و هم اوست که نفرت پنهان به
ایزدان را در قلبها جای می دهد.
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 22:24 توسط آواژیک
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 22:7 توسط آواژیک
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 9:49 توسط آواژیک
|