صادقانه راست گفتم
مغرورانه شنيدي
و شادمانه خنديدي
صادقانه دروغ گفتي
خالصانه باور كردم
ناباورانه گريستم
و...
گذشت.
اينك مرگ مرا مي خواند
مرا گريزي نيست
مرا گريزي نيست
مرا هيچ نيست
تنها يك پرسش
يك پرسش
: (( روز مرگ من
چه كسي باور مي كند دروغ قاتل باشد؟
تنها يك دروغ
يك دروغ صادقانه
يك دروغ عاشقانه
23/11/79
آفتاب هيچكس تا صبح نتابيد اما چه بسيار كسان بودند كه در همه ي اعصارچون آفتاب
درخشيدند
تا يه زخم گلرنگ همسايه ي دلت نباشه يادت نمي مونه كي بوده چي شدي...
به او
كه چشمان انتظارم را
با باران نگاهش تر خواهد كرد:
تنها
تنها سوار قايقي بودم بر رودي كه جاري بود از چشمم
هر آن شب كو بيادت گريه مي كردم
پارو مي زدم آرام
در خاكستري رنگ خموش خواب خالي از شرار اخگري، سرشار از غم ها
و چكه چكه
بسان خونچكان دشنه اي وامانده در دامان قلبي
خسته از احساس
سريده در سرير ساكت درد و دريغ و يأس
گريه مي كردم
و از ياس نگاهت خوشه مي چيدم
در باغي كه جاري بود در رود روان شب نگاه من
و من تنها
سوار قايقي بودم…
مرد قوي هيكل، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند.
روز اول 18 درخت بريد. رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه ي كار
تشويق كرد. روز بعد با انگيزه ي بيشتري كار كرد، ولي 15 درخت بريد.
روز سوم بيشتر كار كرد، اما فقط 10 درخت بريد. به نظرش آمد كه ضعيف
شده است. نزد رئيسش رفت و گفت: (( نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم،
درخت كمتري مي برم!!))
رئيسش پرسيد: (( آخرين بار كي تبرت را تيز كردي؟))
او گفت: (( براي اين كار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم!!))